على اكبر دهخدا

684

امثال و حكم ( فارسى )

نشان خامى و دشمن كامى باشد . ع : چيزى چه طلب كنى كه گم كرده نه‌اى . مرزبان‌نامه . رجوع به : اگر خواهى فريفته . . . ، شود . چيزى در بار ندارد . رجوع به : چيزى بارش نيست ، شود . چيزى كه از خدا پنهان نيست از بنده چه پنهان . بدرستى و راستى خستو و معترفم كه . چيزى كه بدشمنان بمانى بهتر كه از دوستان نخواهى . ( چه گفته‌اند . . . ) قابوسنامه . چيزى كه شده پاره وصله برنميداره . نظير : سبوئى كه سوراخ باشد نخست * بموم و سريشم نگردد درست . نظامى . طشت زرينم و پيوند نگيرم بسريش . چيزى كه عوض دارد گله ندارد . رجوع به : اين به آن در ، شود . چيز ناموجود كى جويد حكيم * ( چند جوئى آنچه ندهندت همى . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : چيزى كه هرگز نيابى . . . ، شود . چيزى كه نپرسند تو از پيش مگو * ( صراف سخن باش و سخن بيش مگو . . . ) سعدى . كم‌گوى و بجز مصلحت خويش مگو * چيزى كه نپرسند تو از پيش مگو . باباافضل . رجوع به : تا نپرسندت . . . ، شود . چيزى كه نيابى مجوى . رجوع به : مثل بعد شود . چيزى كه هرگز نيابى مجوى . * ( چنين داد پاسخ كه شه را بگوى كه . . . پس صيد خسته شده تيزكام * چه تازى همى خيره در دست دام هر آن خشت كز كالبد شد بدر * بر آن كالبد باز نايد دگر . ) اسدى . نظير : چيز ناموجود كى جويد حكيم . ناصر خسرو . چيزى كه نيابى مجوى . اگر خواهى ترا ديوانه‌سار نشمرند آنچه نايافتنى است مجوى . منسوب بنوشيروان . چيزى كه هست هست نه كم مىشود نه بيش « 1 » * وان خود كه نيست نيست چو سيمرغ و كيمياست ( بگذشت سالها كه در اين درج زرنگار * نه يك شبه فزود و نه زو يك گهر بكاست گر شد نهان به زير پر زاغ تيره شب * باز سپيد روز مپندار كان فناست جائى اگر ز غيبت او تيره شد جهان * جاى دگر ز پرتوش آفاق پر ضياست وردى به زير خرقه فرو رفت زاهدى * اين مىپرست اوست كه امروز در قباست هر دم سر از دريچهء ديگر برون كند * گه آب و گاه آتش و گه خاك و گه هواست گاهى فرشته گاه پرى گاه آدمى است * گه ديو زشت پيكر و گه حور خوشلقاست هر دم چو نو عروس كند جلوهء دگر * گه بر زمين سهى و گهى بر فلك سهاست . . . ) ابن يمين رجوع به : عدم موجود گردد . . . ، شود .

--> ( 1 ) Rien ne se perd Rien ne se cree ? . Lavoisier .